تبليغاتX
سکوت کن چون زیباست

سکوت کن چون زیباست

سایه ی توام به هر کجا که روی

دوست....

 يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.....
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 2:17  توسط سایه  | 

عاشقتم خدا....

سلام

 سلام خدای من

بازم اومدم بازم منو امتحان کردی باز کم آوردم باز سرمو گذاشتی رو سینت باز گفتی کی میخوای بزرگ شی باز دستمو گرفتی شبا کنار تختم نشستی نگاهم کردی با نگاهت نوازشم کردی تا آروم شم باز صبحها تا بیدار شدم گرمی دستتو رو سرم کشیدی و با لبخند قشنگت گفتی دیدی زندگی بازم ادامه داره عاشقتم اگه نداشتمت چیکار میکردم کی میخواست پشتمو محکم کنه چطوری شکرتو بجا بیارم مرسی که همیشه حواست بهمه مرسی که هوامو داری مرسی که نمیذاری فراموشت کنم مرسی که خیرو صلاحمو میخوای دوست دارم بیشتر از همه تنهام نذار خدای مهربونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 2:7  توسط سایه  | 

تامل کن...

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 2:7  توسط سایه  | 

بهای بهشت

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.

جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)

با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 1:46  توسط سایه  | 

به کسی که دوستش داری بگو ...

وقتی ١٥ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی.

وقتی که ٢٠ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، سرت رو روی شونه‌هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی.

وقتی که ٢٥ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صبحانه من رو آماده کردی وبرام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی، داره دیرت میشه.

وقتی ٣٠ سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارمف بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه.

وقتی ٤٠ ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می‌کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس‌ها به بچه‌مون کمک کنی.

وقتی که ٥٠ سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همون‌جور که بافتنی می‌بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی.

وقتی ٦٠ سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی.

وقتی که ٧٠ ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه‌های عاشقانه‌ات رو که ٥٠ سال پیش برای من نوشته بودی رو می‌خوندم و دستامون تو دست هم بود.

وقتی که ٨٠ سالت شد، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری، نتونستم چیزی بگم، فقط اشک در چشمام جمع شد.

اون روز بهترین روز زندگی من بود، چون تو هم گفتی که منو دوست داری.

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری، و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی، چون زمانی که از دستش بدی، مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی.

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 8:18  توسط سایه  | 

بازیگر

*مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟*

*جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !*

*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
. . .*

 ------------------------------

*    ** مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا
شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود*

*یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
. .*


 ------------------------------
*مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد** و عذر می خواست*

*یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .*


 ------------------------------

*مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید**به فکر فرو رفت . . .*

*باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !*

*ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :*

*از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!*

*او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!*

*وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و
با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!*

*سفارش** **های** **مشتریانش**  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های
مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو
سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .*

*حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!*

*اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.*

*او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!*

 

 

تمام مشکل من اینه که نمی خوام بازیگر باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:2  توسط سایه  | 

بیاموزیم...

بياموزیم كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سال‌ها وقت نياز است.

بياموزیم كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست.

بياموزیم كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد.

بياموزیم كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند وليکن شما را همان گونه كه هستيد و دوست دارند.

بياموزیم كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.

بياموزیم كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.

بياموزیم كه كه دو نفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.

بياموزیم كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد.

بياموزیم كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن كه خواسته‌هاي كمتري دارد.

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد، ولي هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 1:52  توسط سایه  | 

تست روانشناسی

 به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را بخوانید و شخصیت خودتان را محک بزنید.

1. دریا را با کدام یک از  ویژگی های زیر تشریح می کنید؟
آبی
تیره،شفاف،سبز ، گل آلود

2. کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟
دایره، مربع یا مثلث

3.
فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵ قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟
بله، خیر

4.
این رنگ ها را ترجیح می دهید چگونه اولویت بندی شوند؟
قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید

5.
دوست دارید از نظر ارتفاع در کدام قسمت کوه باشید؟

6.
در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه ای، سیاه یا سفید

7.
طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟
یک اسب یا یک خانه

. . .

. .

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ ها :

1. آبی تیره: دارای شخصیتی پیچیده.
شفاف: به سادگی قابل درک.
سبز: آسان گیر و بی خیال.
گل آلود: آشفته و سردرگم.

2.
دایره: سعی می کنید طوری رفتار کنید که خوشایند همه باشد.
مربع: خودرای و خود محور هستید.
مثلث: یک دنده و لجباز. (اندازه اشکال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد)

3.
بله: شما آدم فرصت طلبی هستید.
خیر: آدم فرصت طلبی نیستید.

4.
این سئوال، اولویت های شما در زندگی را مشخص می کند.
قرمز: شهوت و دلبستگی.
آبی: دوستان و روابط.
سبز: شغل و حرفه.
سیاه: مرگ.
سفید: ازدواج.

5.
میزان ارتفاعی که انتخاب می کنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد.

6.
قهوه ای: فروتن و خاکی.
سیاه: غیرقابل پیش بینی و سرکش و هیجان انگیز.
سفید: برتر و مغرور و تاثیرگذار.

7.
این سئوال، اولویت های شما به هنگام مشکلات را تعیین می کند.
اسب: همسر.
خانه: فرزندان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:35  توسط سایه  | 

شعری از"مرحوم قیصر امین پور"

"قاف" حرف آخر عشق است / آنجا که نام "تو" آغاز می‌شود

و قاف حرف اول قلب است / آنجا که نبض واژه‌های تو دلتنگ می‌شود

و قاف حرف اول قله است / آنجا که بادبان غزل‌هات باز می‌شود

و قاف حرف اول قاصدک است / آنجا که شعر برای تو پرواز می‌شود

و قاف حرف اول قبله است / آنجا که شعر تو آواز می‌شود

و قاف قاب دلمرده‌ی تنهایی ماست / آنجا که نام تو بر خاک، راز می‌شود

و قافِ قسمت تو شاید این باشد: / چه دیر زخم‌های کهنه‌ی تو باز می‌شود

و رنج حرف آخر نام توست / آنجا که مرگِ بغضِ نفس‌هات، شعر می‌شود

و قاف حرف اول قلب است / آنجا که یاد تو تکثیر می‌شود

این واژه‌های عاریه‌ای را ببین چه سان / در سوگ قاف عشق چه بی‌بال می‌شود

با این که نیستی ولی دلِ خیال ما / با عطر شعرهای تو همراز می‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 12:8  توسط سایه  | 

قانون

قانون صف:

اگر شما از يك صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود. 

قانون تعمير:

بعد از اين كه دست‌تان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد كرد.

قانون كارگاه:

اگر چيزي از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترين گوشه ممكن خواهد خزيد.

قانون معذوريت:

اگر بهانه‌تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين‌تان، ديرتان خواهد شد.

قانون حمام:

وقتي كه خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با يك آشنا وقتي كه با كسي هستيد كه مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مي‌يابد.

قانون نتيجه:

وقتي مي‌خواهيد به كسي ثابت كنيد كه يك ماشين كار نمي‌كند، كار خواهد كرد.

قانون بيومكانيك:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دسترسي آن نقطه نسبت عكس دارد.

قانون تئاتر:

كساني كه صندلي آنها از راه‌روها دورتر است ديرتر مي‌آيند.

قانون قهوه:

قبل از اولين جرعه از قهوه داغتان، رئيس‌تان از شما كاري خواهد خواست كه تا سرد شدن قهوه طول خواهد كشيد


+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 7:3  توسط سایه  |